پارت چهل و هفتم :

آن مرد وقتی به نزدیکی خان رسید، لبخندی گرم بر لب نشاند و لیلی بی‌آنکه نگاهش کند و یا با او چشم در چشم شود، این لبخند پرشور را حس کرد و متوجه شد و سپس صدای او را شنید که ابراهیم‌خان را مخاطب قرار داد:

_ سلام بر خانِ بزرگ! چقدر خوشحالم که دوباره می‌بینمتون!...حالتون چطوره؟

و سپس دستش را به سمت ابراهیم خان، دراز کرد تا با او، دست بدهد و این‌ در حالی بود که لیلی تمام حواسش را در گو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رقیه

    1

    سلام خیلی منون بابت رمان عالی تون پارت جدید چرا نمی زارین

    ۲ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ان شاءالله بزودی

    ۱ ماه پیش
کپی شد!